|
ابر گریون |
|
|
كي وقت داري بدرقه ام كني تا دنج ترين جاي دنيا؟
سیاهی نوشته هایم
كي وقت داري آدم بشوي؟؟
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:28 توسط حمیده |
احساس خفگیه خفیفی می کنم... چیزی که با مزمن بودنش داره اذیتم میکنه نه صرفا با خفه کردنم
فهمیدم حجمی از زندگی که در اختیار دارم کمتر از مقداریه که بهش نیاز دارم
.همین باعث شده مدام آه های غیر ارادیه کش دار و عمیقی بین تنفس ام داشته باشم که دیگران رو نگران می کنه
.زندگی راحت نیست
!!درسته به راحتی، روز شب می شه و شب روز می شه و همینطور تند و تند می گذره و اگه یه لحظه غفلت کنی کلی شو مفت از دست دادی... اما باز زندگی سخته...زندگی کردن سخت تر
!تنفست غیر ارادیه ، بخوای یا نخوای نفس می کشی اما فرو بردنش با دل خوش سخته و شکر رها کردنش سخت تر
!(
اینم وضعیت خیلی بدیه که هر چی فکر کنی ندونی باید برای این نفس کشیدنت شکر کنی یا شکایت؟! دوره ای که برای همه پیش میاد!)بازم خدا رو شکر، خودم می دونم همش یه دوره است....شاید تا چند ساعت دیگه بر طرف بشه...شایدم فعلا نه
!خسته ام از دوره های پی در پی که زندگیمو پر از داستانهای رنگارنگ کرده
...اما چه کنم؟
فقط می تونم دستهامو باز کنم و از ته دل یه نفس عمیق بکشم و منتظر باقیش باشم
.می دونین، دیگه عادت کردم....طوری که کمتر اتفاق عجیبی منو به حیرت وا می داره
.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:25 توسط حمیده |
٢ روزه اوضاع برام جالب شده... نه گذشته فکرمو مشغول می کنه نه آینده من رو درگیر خودش می کنه. باز شدم همونی که می خواستم. زندگی شده همون رنگی که دوست دارم و دوستم همونیه که باید باشه!! وقتی در لحظه زندگی می کنمو لحظه رو فدای گذشته نمی کنم، حسابی حالم خوبه. شاید روزایی که تو تمام این 18سال واقعا زندگی کردم همین روزا بوده.
روزایی که مثل یه نوزاد بی تفاوت به زندگی نگاه می کنی و ازش لذت می بری... از همه چیش...
حتی از صدای خودت وقتی بلند بلند داری گریه میکنی...
و از اشتباهاتی که حریصانه با لذت تموم انجام می دی و چقدر هم بهت می چسبه. هوا هم بخوری
چاق می شی و به چاقیه خودت نگاه می کنی و می گی عجب هیکلی به هم زدم! خیلی عالیه!!
فعلا همین.
خوشی هاتون پایدار
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:10 توسط حمیده |
تاریخ انتقضای وب منم سر رسید همین روزا پاکش می کنم خودشون می دونن کیان که باعث شدن من وبمو پاک کنم امیدوارم خوشحال شن! دیگه از هوای اینجا هم بدم میاد فقط منتظر دوستم نسیم هستم که هر وقت بیاد وبو پاک می کنم تعطیل
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:10 توسط حمیده |
چشمم به بیرون می افته ،می بینم داره دست تکون می ده( از ذهنم می گذره که حتما یکی از
همسایه ها جلوی پنجره است) ، به این طرف میاد... به نوشتن ادامه می دم...صدای در میادو دنبالش
رایحه ی خوشی منو متوجهش می کنه...سرمو که بلند می کنم یه دسته گل بزرگ مقابل صورتم می
بینم...می خوام ذوق مرگ شم، اما خودمو جمع می کنم چون می دونم قطعا اون اینکارو واسه من
نکرده.
_قشنگه(اینو با بی تفاوتیه محض گفتم)، خوش سلیقه شدی یا کسی این ولخرجی رو برای تو کرده؟
گوشه خیابون افتاده بود نه؟
گل رو پایین تر میاره تا صورتشو ببینم...
_واااای خدای من موهاشو....فکرکنم با کلی تف تونستی مرتبش کنی!
با چشمایی که یهو بی حالت شد، حرفه توی دهن نیمه بازشو می خوره و دهنشو می بنده.
دیگه یقین می کنم امروز مریض شده! یعنی من این حرفا رو بزنم و اون جواب نده؟!
دستشو میندازه پایین...دسته گل توی دستش آویزون می مونه...و من دوباره روی نوشته ام خم می
شم...کاش جای من می بودین و احساسمو درک می کردین...
داشتم مثل اسب کیف می کردم چون حالشو (که به هر دلیل قطعا خوب بود) گرفته بودم...
لااقل امروز نمی تونست برای حال خوبش فخر فروشی کنه توی این روزایی که من... .
در هر حال داشتم فکر می کردم اینو به کدوم دفعه در کنم؟
به اون دفعه که کدوم آرزو یا رویامو با یه حالگیریه اساسی از چنگم در آورده بود ؟ یا کدوم دفعه که من به
لب دریا رسیدم و دریا خشک شد فقط به خاطر کرم اون؟
به این نتیجه رسیدم اینا قابل قیاس نیست ولی خب برای خنک شدن دل من بعد این همه وقت خوب
بود. یه جوریم خنده ام گرفته بود که هر کار می کردم خیلی دیده نشه کمتر موفق بودم.
ـابله!!!
سرمو بالا آوردمو دیدم دسته گل رو از پنجره شوت کرد بیرون...بدون اینکه منو ببینه گفت: برای تو بود!
و رفت.
می تونید قیافه ی منو حدس بزنید؟
نه نمی تونید...مطمئنم که نمی تونید... هنوز همون ریختی ام... داره شب می شه و من هنوز نفهمیدم
باید خوشحال باشم یا ناراحت!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:9 توسط حمیده |
کی می دونه فردا چی می شه؟
کی می دونه به سر آرزو های فردام چی میاد؟
آروم آروم قدم می زنم و از خودم می پرسم: یعنی دنیا می دونه؟ اون می دونه فردا چه آرزویی دارم؟
می دونم خوب می دونه چطور دونه دونه آرزوهامو پر پر کنه بعد از اینکه حسابی براشون تلاش کردم و
باهاشون مانوس شدم.
دلم می گیره.احساس می کنم بیهوده ام. بازیچه ام. بی خود آرزو می کنم.کاش آرزو وجود نداشت
کاش بشر رویایی نداشت...کاش من..!!!)
قیافه ی حق به جانبی می گیرم و دلخوریمو پنهان می کنم(تو دلم می گم یعنی می دونه من دلخورم؟)
ریختشو که می بینم خنده ام می گیره ، آخه این با این شمایل چطور می تونه علم غیب داشته باشه؟
ولی مگه غیر اینه که هر کیم منو ببینه پیش خودش می گه آخه این با این اعتماد به نفس می تونه یه
بازنده باشه؟
بازنده؟ شاید بستگی داره چطور ببینم!!!
.
.
نگران آرزوهای فردام
.می ترسم آرزو ته کشیده باشه و فردای من بی آرزو بگذره
.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:27 توسط حمیده |
بعضی وقتا فاصله ی من و آرزوهام به قدری کم می شه که می دونم اگه یه ذره دیگه دست دراز کنم رنگ واقعیت به خودش می گیره اما اغلب سنگی بین منو آرزوهام میفته که وادارم می کنه فکرشو از سرم بیرون کنم . . . این جمله رو یه بار تو پست قبلی نوشته بودم اما دیروز به واقع لمسش کردم در یک قدمی واقعیت بود و یک لحظه فکر کردم همه چیز عالیه در حالی که نمی دونستم لحظه ای بعد دلم بخواد از این همه احساس بد بمیرم! و فاصله ی بین این دو لحظه...!!!...هیچ فاصله و مرزی براش پیدا نمی کنم... دیشب به این فکر می کردم که نمی تونم آرزو کنم، برای آرزو کردن نگرانم... شاید بهتره آرزو ها همون چیزیایی بشن که باهاشون مواجه می شم... ............ پ.ن: دیگه واسه نظر دادن دیگران نمی نویسم, واسه خودم می نویسم واسه اینکه این روزامو به عنوان یه دوره ای از زندگیم خاطره داشته باشم و وقتی بعدها خوندمشون احساسش واسم قابل درک باشه شاید اون موقع به این روزام بخندم.... روزی که به همه ی آرزوهام رسیدم یعنی میشه؟؟؟؟!!!
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:18 توسط حمیده |
داستان ادامه داره... هیچ حرکتی ختم به کیش و مات دنیا نمی شه. احساس بدی دارم وقتی یقین پیدا می کنم داستان اصلا همینـــــــــه!
آرزوهام فرار می کنن...و من فقط می تونم برای تسکین خودم بی خیال باشم.
این نشد یه آرزوی دیگه!
به همین سادگی
اما زخمی روی دلم می مونه که به این سادگی نمی تونم فراموشش کنم.دنیا نمکدون بدست دور من میچرخه و ادای دوستای نگرانو در میاره.
یادآوری می کنه که: هر حرفی بزنم بر علیه خودم استفاده می شه.
نگاه تندی بهش می کنم و سرمو پایین می ندازم: دوسال زحمت کشیدم آخه...یه عالمه آرزو داشتم!!! این دیگه چه جور نامردی ایه؟
پارسال هر کی نصف منم زحمت کشیده الان دو برابر اوج آرزوهای قانعانه ی من داره حالشو می بره!!!
و سال دیگه....لابد خوابشم نمی تونم ببینم!
!
دلم به همین فعلا خوشه, به همین امید و آرزوهام....دلمو که نمی تونه ازم بگیره!!
می تونه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:27 توسط حمیده |
همین که سرم به بالش نزدیک شه، هنوز چشمامو روی هم نذاشته، رویاها تمام ذهنمو پر می کنن. و من ساعتها غرق درش، هر شب پر و بال بیشتری بهش می دم.
درسته! مثلا قرار بود دیگه آرزویی نداشته باشم!
مثلا آرزو ته کشیده بود و من دیگه می دونستم آرزو کردن یه حماقته...
اما واقعیت این شد که من اصلا متوجه نشدم دقیقا از کی دوباره دارم روی آجر رویا زندگیمو می سازم. اینکار اینقدر برام شیرینه که وقتی رویایی دارم برای اوج گرفتن ، اصلا نمیتونم به تلخیه همه ی بن بستهایی که بالاخره آرزوهامو بر باد می دن فکر کنم.
شلوغش نمی کنم. بعضی وقتا فاصله ی من و آرزوهام به قدری کم می شه که می دونم اگه یه ذره دیگه دست دراز کنم رنگ واقعیت به خودش می گیره اما اغلب سنگی بین منو آرزوهام میوفته که وادارم می کنه فکرشو از سرم بیرون کنم... اینه که برای دوباره رویا داشتن(دوباره زندگی کردن!) اینطور زندگی رو سخت می گیرم.
مگه یه آدم در حد و اندازه ی من چقدر توان داره برای دوباره و دوباره از نو شروع کردن و دوباره باختن؟!
پدرکشتگیه من و دنیا هم وقتی ذهن من پر از آرزو و رویاست اهمیت خودشو از دست می ده! می شم مثل همه...حرفای خوب می زنم... به خوبی از دنیا یاد می کنم... باهاش کنار می یام... براش می نویسم... چون آرزوهام فقط با سازش اونه که می تونه محقق بشه!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:28 توسط حمیده |
خــدایــــم
وقتی تنها هستم و احساس نا امیدی میکنم
به من یاد آوری کن که ,علیرغم تمام پیروزیها و شکستها
مادامی که تو ایمان داشته باشم
امیدواری نیز با من همراه خواهد بود
نگذار تا با حماقتها و نا بخردیها چشمها یم کور شود
بلکه یاریم کن تا افسوس اشتباهاتم را نخورم
و آنها را جبران کنم
به من قدرت بده تا ترسهایم را بپوشانم ودرآینده برای خودم افسوس نخورم
خدایـــــــــــا ! تا سپیده صبح فردا خوابی آرام به من عطا کن
و صبحگاهان مرا با شهامتی برای شروع روزی دیگر و ادامه دادن راه از خواب بیدار کن
آمــــــیـــــن یا رب العامــین
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:36 توسط حمیده |
| ||||||